چهارشنبه یازدهم آذر 1388
از در در آمد...لیلا!
از تنگه برآمد لیلا!
در مقدمش...
بیشه به رقص آمد
سینه سرخی خواند...خوشامد لیلا...
ماه آهسته از آفتاب پرسید، درخشندگی ات از کجاست؟
آفتاب خندید و گفت: لیلا...
روز از شب پرسید، شکوهت از کجاست؟
شب نجوا کرد...لیلا
آب از خاک پرسید، عطر گل هایت؟
خاک از آب پرسید، ابریشم اندامت؟
سینه سرخ و ماه و آفتاب و آب و خاک و شب و روز خواندند...
لیلا...
خدا زمزمه کرد...لیلا...
سه شنبه دهم آذر 1388
دلم برات تنگه...
یکشنبه هشتم آذر 1388
هین که منم بر در در برگشا...
هین که منم بر در در برگشا
بستن در نیست نشان رضا
در دل هر ذره تو را درگهیست
تا نگشایی بود آن در خفا
فالق اصباحی و رب الفلق
باز کنی صد در و گویی درآ
نی که منم بر در بلک توی
راه بده در بگشا خویش را
آمد کبریت بر آتشی
گفت برون آ بر من دلبرا
صورت من صورت تو نیست لیک
جمله توام صورت من چون غطا
صورت و معنی تو شوم چون رسی
محو شود صورت من در لقا
آتش گفتش که برون آمدم
جمعه ششم آذر 1388
زخمه به این در نزن٬
اینجا کسی منتظر کسی نیست....
چهارشنبه چهارم آذر 1388
نقطه کور زندگیم...!
چقدر تکرار تو خوب است....
سه شنبه سوم آذر 1388
پشت میز کارم نشسته ام... امروز خیلی خسته ام٬ کارهایم تمام شده اند اما از خستگی حس بلند شدن و رفتن به خانه را ندارم... دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و باز کنم خانه باشم.... به مصطفی (پسر محجوب و مودبی که چند وقتیه مسئول خدمات بخش حقوقی شده) می گویم برایم چای بیاره٬ با تعجب نگاهم میکنه و میگه خانم وکیل چه عجب...! همیشه خودم چای میریزم. نگاهم را به رویش ثابت می کنم و پاسخ می دهم امروز خیلی خسته ام....
دو شبی میشه که نخوابیده ام... دو شب قبل طوفانی ناگهانی ارامشم را ربود... و مرا تا صبح بیدار نگه داشت و دیشب هم دزد گیر خانه اتصالی کرده بود و هر ده دقیقه اژیر می کشید و پدرم هم نبود... همهمه اش و ترس از مزاحمت برای همسایه ها تمام انرژی ام را گرفت... اخر سر مامان رفت بالای چهارپایه و سیم زنگ را قطع کرد اما بازهم صدا می داد ولی خوشبختانه دیگر نه انقدر بلند که همسایه ها هم بیدار شوند٬ فقط نمی گذاشت خودمان بخوابیم...به ذهنم رسید که برق را قطع کنیم... انهم بی فایده بود این دستگاه مزخرف خازن داشت و تا چندین ساعت همچنان کار میکرد... دمدمای صبح بود٬ از کلافگی دستم را جلوی صورتم گرفته بودم و دلم می خواست بلند بلند گریه کنم... بلند شدم و رفتم روی چهار پایه... هرکاری می کردم پیچ های دستگاه باز نمی شدند... خوب که نگاه کردم دیدم انگار پیچ نما باشد... مامان هم بهم ملحق شد پیچ اصلی را پیدا کردیم دستگاه را باز کردیم و فیوز را قطع کردیم... من و مامان مثل فاتحان بلندترین قله ها به هم را نگاه می کردیم.... اما چه فایده دیگه صبح شده بود و من باید می امدم دنبال کارهایم...
دوشنبه دوم آذر 1388
لیلایت منم...
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
-مرتضی عبداللهی-
- راستی این چه مجنونیست که لیلایش را نمی شناسد...؟
- شاید مجنون هم امروزی شده...!!!
یکشنبه یکم آذر 1388
نکته ای از انجیل...
در Malachi آیه 3:3 آمده است:
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوستـ و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود.
«زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
یکشنبه یکم آذر 1388
پدر...
امروز هم مثل روزهای دیگر صبح زود از خواب بیدار شدم و تمام تلاشم این بود که بدون سر و صدا حاضر شوم تا پدر مادرم از خواب بیدار نشوند... داشتم در ورودی را باز می کردم که صدای پدرم توی گوشم پیچید: "یواش برو رسیدی به من خبر بده..." با تعجب برگشتم و نگاهش کردم... سلام و صبح بخیری سرشار از انرژی تحویلش دادم و از خانه زدم بیرون...
پدرم معمولا توصیه هایی اینچنینی ندارد و شاید اولین بار بود که قبل بیرون امدنم از خانه به این غریبی ازم می خواست که مراقب باشم....
اواسط اتوبان همت بودم٬ که یک اتوبوس سیر و سفر با سرعت بالا٬ انحراف ناگهانی داشت به سمتم٬ نمی دانم شاید راننده خواب بود٬ خدا رحم کرد وگرنه ماشینم میان اتوبوس و گاردریل له شده بود... خیلی صحنه سریع و وحشتناکی بود...
هنوز نرسیده بودم به محل کارم که پدرم به همراهم زنگ زد و گفت در چه حالی؟ با اینکه هنوز از خطر رد شده هیجان داشتم٬ به ارامی گفتم امروز اینهمه نگرانی برای چیست؟ همین الان رسیدم...!!!
- شاید فقط وقتی پدر و مادر شدیم بتوانیم چنین احساسهایی را تجربه و درک کنیم...
- درین اندیشه ام که همه چیز می تواند در یک لحظه اتفاق افتد و نیاز به مقدمه و موخره ای ندارد...
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
کابوک...
"ابریشم نگاهت غوغای سبز باران
گلگونه ای و سرمست ای شور لاله زاران
حیف است چلچراغی در دست دیو ماندن
وردی بخوان و بگذر از شهر سنگباران"
پی نوشت:
- سپاس از عزیزی که شعر فوق را برایم٬ در کابوک جا گذاشته است....!!
