چهارشنبه بیستم آبان 1388
یادش بخیر...
اگه یه روز بری سفر
بری ز پیشم بیخبر...!!!
دارم بعد از مدتها فرامرز اصلانی گوش می دهم٬ عزیزی برایم فایل ترانه هایش را میل کرده...
اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم
مثل ایام قدیم بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره اهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری....
یادش بخیر٬ از زمانی که من فرامرز اصلانی٬ گوگوش٬ مرجان٬ فریدون فروغی٬ داریوش... گوش می دادم نزدیک به ۱۲سال می گذره٬ اون روزا دبیرستانی بودم و عاشق این ترانه ها... مامان می گفت اخه تو چطوری می تونی هم اهنگ گوش بدی هم درس بخونی...
خاطرات و حس ان روزها برایم زنده شد... اینقدر درگیر کار و مسائل زندگی شده ام که حتی از بیاد اوردن خاطرات هم گریز زده ام... دلم برای ان روزها تنگ شده٬ ساعت ۱۲:۲۰ از مدرسه تعطیل می شدیم من و الهام (دوستی که از کلاس اول ابتدایی با هم همکلاس بودیم تا پیش دانشگاهی) تقریبا اولین کسانی بودیم که از مدرسه بیرون می امدیم و ده دقیقه بعد خونه بودیم... من نهار را که شب قبل مامان اماده کرده بود گرم می کردم تا ساعت ۱۳:۱۵ که مامان می رسید خونه همه تلاشم این بود که همه چیز اماده باشه و میز ناهار را چیده باشم...
پسر چاقی که عاشق الهام شده بود و از مدرسه که بیرون می امدیم سایه به سایه ما می امد و هیچ حرفی هم نمی زد... من بهش می گفتم پادشاه لخته.... (برای همه پسر های محل که می دیدمشون اسم های عجیب غریب گذاشته بودیم...) دوم دبیرستان بودیم که با هم دوست شدن... از بعدش موقع رفت و امد به مدرسه الهام یکی در میون منو می پیچوند و جیم میشد... همیشه دلهره داشتم که موقع هایی که به مامانش میگه ما با هم هستیم اگر یک وقت مامانش زنگ زد یا واقعیت را فهمید من چکار باید انجام بدهم.... تا الهام برگرده دلشوره خفه ام می کرد.... الان هم سه سالی هست که الهام و پادشاه لخته ازدواج کرده اند... من حتی نتونستم مراسم ازدواجشون شرکت کنم٬روز مراسمشون من در اوج درگیری هایم بودم... حتی هدیه عروسی شان را هم با تاخیر ده ماهه برایش بردم... تنها دوستی که تمام دوران کودکی و نوجوانی و جوانی مان در کنار هم سپری شد....نمی دانم شاید در شرف بچه دار شدن باشند... یک سالی هست که از او بیخبرم... شاید امروز بعد ظهر رفتم و سری بهش زدم...
چه روزهای خوبی بودن... کلاس کنکور می رفتیم٬ یواشکی با هم میرفتیم فال چای و یا قهوه میگیرفتیم... برای هم هدیه می گرفتیم... دعوا می کردیم ... قهرهایی که بیشتر از یک روز طول نمی کشید و غروب نشده یا من خانه اونها بودم یا او خانه ما... مامان الهام همیشه می گفت شما دوتا مگه چقدر حرف برای گفتن به هم دارید...!؟
سال دوم دبیرستان بودیم امتحان تاریخ معاصر داشتیم٬ کتاب مزخرف و قطور بی نکته... کتاب را نصف کردیم که نیم ان را الهام بخواند و نیم دیگر را من و موقع امتحان بهم کمک کنیم ... بیشتر وقتها درسها را نیمه می خواندیم... صبح مثل روزهای گذشته هرچه سر کوچه شون ایستادم تا بیاید و برویم مدرسه ازش خبری نشد٬ زنگ خانه شون را که زدم پدرش گفت الهام مسموم شده و نمی تونه بیاد مدرسه... من رفتم مدرسه و امتحانم هم افتضاح شد... بعدا فهمیدم خانم با پادشاه لخته رفته بودن پارک ملت و ننتونسته بود درس بخونه داستان مسمومیت٬ هم بازی بوده...
رو دفترهای تکالیفمون هیچ وقت اسممون را نمی نوشتیم تا اگر معلم هرکدام را صدا کرد قابل استفاده باشه... دنیایی داشتیم باهم... همه لحظاتمون به هم گره خورده بود.... دنیای هیجانات ناب٬ مهربانی های بی وقفه... خنده های بی پروا....
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
امروز برایم تکرار روزی در گذشته بود٬ احساس مشابهی که نمی دانم از کجا امده است... اما دقیقا مشابه امروز را در گذشته تجربه کرده ام... تک تک لحظات تکراری است...
دلم می خواهد در این لحظات گم شوم.. دلم میخواهد چشمانم را ببندم و به عمق یک نفس روم...
چقدر دلم می خواهد زنگ در مرا به انتظار صدا برد...
پلک هایم٬ می پرند انگار مهمانی در راه باشد و شاید هم من قرار است به مهمانی روم... دلم در سودای جشن اقاقیاست...
بلند می شوم٬ وقت رفتن است... قدم زدن هایی بی پروا... جلوی اینه می ایستم.... گونه هایم سرخ از حس حضور مهمانم گشته اند و سیاهی چشمانم به سمت در می دوند....
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
بودن من درد نیست من از بیهوده بودن سخت دلگیرم...

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده
باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد
آه از این قانون ..................آه از این داستان
هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد
می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........
باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد
میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......
ولی کاش !!
ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش انتظار گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....
قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من
چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...
بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........
- علی اکبر ثابتیان-
دوشنبه هجدهم آبان 1388
نه
بر می گردم
با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
-----
اولین و آخرین
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
-----------
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
--------
خاکستر
به من بگویید
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
-روان شاد حسین پناهی-
پینوشت:
از صبح جسته و گریخته اشعار حسین پناهی را می خوانم... چقدر ساده گفته اما عمیق...
دوشنبه هجدهم آبان 1388
بیکرانه
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
-روان شاد حسین پناهی-
یکشنبه هفدهم آبان 1388
...
لعنت به سیستم قضایی که رابطه در ان حرف اصلی را می زند و تنها چیزی که اعتباری ندارد ضابطه و قانون است... چندی پیش برای یکی از پرونده هایم جهت تامین خواسته٬ یک خودرو پرادو را توقیف فیزیکی کردم. دیروز موکلم تماس گرفت که خودرو راازاد کرده اند... امروز به دادگاه سر زده ام٬ قاضی بدون هیچ دلیلی دستور رفع اثر و ازادی خودرو را صادر کرده است... وهنگامی که دلیل را از ایشان پیگیری کردم با خونسردی پاسخ داد خانم وکیل بذارید روز رسیدگی به موضوع رسیدگی کنم و تا ان روز چه فرقی دارد که خودرو را استفاده کنند یا توی پارکینگ خوابیده باشد....!!!
با چشمان گرد از تعجب قاضی را نگاه می کردم و در ذهنم هزاران سوال می گذشت که خودش متوجه شد و گفت سخت نگیریرد...!!! بعد از خاتمه دادرسی قطعا به دادگاه انتظامی قضات شکایت این قاضی اسان گیر را خواهم برد... هرچند که اگر این دادگاه به درستی به وظایفش عمل می کرد قضات اینهمه راحت قانون را زیر پا نمی گذاشتند...
از دست قاضی بسیار عصبانی شده بودم فقط سریع اتاقش را ترک کردم تا انتقاد و اعتراضم باعث تضییع بیشتر حقوق موکلم نگردد....
به شعار هایی که در گسترش عدل و انصاف به در و دیوار دادگاه زده اند زیرچشمی نگاه می کردم که تعبیر همه انها برایم بی قانونی و بی عدالتی است....
شنبه شانزدهم آبان 1388
سفید برفی...
حالم گرفته است٬ نیم ساعت پیش رسیدم خونه... موقع غذا دادن به ماهیها دیدم یکی از ماهیهام مرده... حالم خیلی گرفته شد... اسمش سفید برفی بود... سفید سفید مثل یک عروس زیبا... هدیه بود...!
به دوستی که برایم آن ماهی را هدیه اورده بود٬ اس ام اس زدم و گفتم که هدیه اش مرده٬ در جواب گفت: "مثل خودت دلتنگ بود٬ اما طاقت تو را نداشته و دق کرده..."
- دلم خیلی برای اون ماهی که به تعبیر دوستم دق کرده گرفته... دلم خیلی گرفته...
شنبه شانزدهم آبان 1388
امروز خیلی شلوغ بود بعد از پانزده روز به دنیای کاری بازگشته ام... کلی کارهای عقب افتاده داشتم٬ که خدارو شکر بخش عمده ان انجام شد... قرار است مشاور حقوقی یک شرکت جدید را هم بر عهده بگیرم تواین هفته قرارداد منعقد خواهد شد... یک پرونده جدید هم قبول کرده ام که تا اخر هفته باید دادخواست ان ر ا ثبت کنم...
خدا رو شکر دوشنبه گذشته به پرونده هایم سر زده بودم و در محل کارم هم سرکی کشیده بودم٬ وگرنه امروز نمی توانستم کارهایم را بروز کنم...
دیروز توانستم بروم کوه البته هنوز ضعف دارم و سلامتی ام بطور کامل باز نگشته است... دیروز هم خیلی ارام حرکت کردیم انقدر که گاهی سمیرا حوصله اش سر می رفت و مرا تنها می گذاشت و جلو می افتاد....در هر حال ارام و پیوسته تا ایستگاه ۵ توچال رفتیم٬ باران هوا را به لطافت رسانیده و تهران را می شد بدون غبار دید...
با دایی ام صحبت می کردم می گفت اگر جای من بود لحظه ای درنگ نمی کرد و برا ی ادامه تحصیل به خارج از کشور می رفت... اما من نمی دانم چرا نمی توانم این هجرت را اغاز کنم... انگار منتظر یک اتفاقم برای این حرکت... حرکتی که شاید خودش همان اتفاق باشد ... نمی دانم....!! شاید باید دست از این مانایی بردارم و به استقبال تجربه های جدید روم... انگار می ترسم از تنهایی غربت...
دوشنبه یازدهم آبان 1388
امروز بعد از ۱۰ روز از خانه بیرون زده ام... از صبح مثل زندانی تازه ازاد شده به هرجایی که تونستم سر زدم. پرونده هام را پیگیری کردم کانون وکلا رفتم... دلم می خواست ناهار برم رستوران ایتالیایی٬ با دوستم قرار هم گزاشتم اما تا رفتم دادگاه کرج و جلسه رسیدگی ام برگزار شد٬ خیلی دیر شد... زنگ زدم کنسل کردم... این بار دوم که با این دوستم قرار می گزارم ولی منتهی به بدقولی من میشه....
کتاب برادران کارامازوف را دست گرفته ام... با نویسنده های روسی نمیتوانم خیلی ارتباط بگیرم٬ بر عکس عاشق رمانهای فرانسوی ام... تصمیم گرفته ام تو هفته اینده سری به انقلاب بزنم. ان روزها که دانشجو بودم اطلاعاتم در مورد کتابها تفریبا به روز بود اما خیلی وقته که دیگه از تب و تاب مطالعه افتاده ام....
چقدر همه چیز زود اتفاق می افتد... همیشه پیش از ان که فکر کنی اتفاق می افتد...!
شنبه نهم آبان 1388
عاشقانه یک هذیان...
سرم را روی بالش می چرخانم تا کمرم را به شوفاژ تکیه بدم (از خودم می پرسم مامان از کجا می دونست که امشب باید برام کنار شوفاژ جا بندازه)٬ کمرم انگار داره از درد و ضعف بلند بلند فریاد میزنه تا شاید کمی ارام بگیره...
همینکه می چرخم پر می شم از بوی تنت و بینی ام کشیده می شه به بینی ات. مثل بچه گربه سرم را برات بالا و پایین می کنم. خودت را بهم نزدیک تر می کنی... زیر گوشت نجوا می کنم سرما می خوریَ اینهمه نزدیک نشو...منو به سینه ات می فشاری و برق چشمات را رو لبهام ثابت می کنی و میگی: "تو که می دونی من بیمارتم...!!"
چند تا نفس عمیق می کشم می خواهم به عمق جانم راه یابی انقدر که وقتی خوب شدم و دیگر تب نداشتم باز هم حست کنم..
نگاهم را برویت ثابت می کنم... با خودم می گم کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ میشه کاش می دونستی از نبودت چقدر غصه می خورم... مثل اون موقع ها فکرم را می خونی و تا به خودم بیام تو چهار چوب در محو می شی... سرم را زیر پتو می برم٬ نمی خوام امشب شاهد رفتن هات باشم.. عروسکم را سخت در اغوش می گیرم و اشکهام روانه میشن...
گوشه پتو را بالا میگیری و نجوا کنان میگی٬ هیچ میدونی الان که داغی و تب داری بیشتر از همیشه اتشم میزنی... قلب پر التهابم به تپش میاد... با خودم میگم انگار اینبار دیگه می خوای تا همیشه بمونی٬ اما دیگه می ترسم چشمام را باز کنم اخه همیشه تا من چشمهایم را می گشایم از دیدن جز زخمه نبودن هات به قلبم نصیبی نمی برم... به سمت صدات خودم را می کشم... ضعف باز تمام تنم را در خود میبره . پاهام مور مور میشن... دست هام را به سمتت میارم نوک انگشتهام را لمس می کنی و میگی: "حوای من چقدر نحیف و لاغر شدی ..."
بدون اینکه بفهمی یکی از چشمهام را خیلی کم باز می کنم دلم می خواد برق چشمات خون تازه بشه تو رگ هام قر مز و جهنده... خیلی زود پشیمون می شم و چشمم را می بندم... الان که تب دارم تو هم هستی اما اگر خوب بشم...!!!
تو ذهنم دوره ات می کنم همون پلیوری را تنت کردی که برات بافتم... به هر گره اش عشق ورزیدم... همونی که همش می گفتی: "گلی نکنه این پلیور را بیشتر از خود من دوست داری... حوای چشمات را به من بده...." چه معاشقه طولانی بود بین من و گره های این پلیور...! یادش هنوز هم مرا از من می برد...
چقدر دلم می خواد سرم را روی سینه ات بذارم.. اشکهام دوباره جاری میشن٬ نمی خوام حالا که بعد از مدتها اومدی ناراحتت کنم (یادته همیشه می گفتی مگه من مرده باشم که تو اشک بریزی...) سرم را زیر پتو میبرم...
میگی:"هیچ میدونی سرخی گونه هات حتی تو تاریکی هم دلم را چنگ می زنه" زمزمه می کنم اخه تب دارم... میگی: " لیلی من٬ مجنون سرخی گونه هاتم..." نمی دونی که دلم از حضورت گلگون تر از گونه های تب دارم شده....اما تو انگار چشمات را بستی....
چقدر دلم میخواد موهام را میان شانه انگشتهای مردونت به رقص بیاری و موج سوار امواجشون بشی ...صورتت را میان موهام می چرخانی٬ لحظه ای مکث می کنی و میگی" مگه قرار نیود خرمن موهات را برای من همیشه بلند نگه داری...!؟" با خودم می گم اخه وقتی تو نیستی موی بلند با کوتاه مگه فرقی داره... بازم صدام رو می شنوی و میگی "فرق داره گلی..." به سمتت می چرخم و می گم کدوم گل؟ بینی ات را رو بینی ام می کشی و می گی " گل همیشه بهار..."
تا میام حلقه دستهام را دور گردنت بندازم٬ خودت را عقب می کشی و میگی: "مگه قرار نبود مراقب خودت باشی...؟" اشکهام جاری میشن اینبار پنهانشان نمی کنم و می گم مگه قرار نبود تو مراقبم باشی؟ مگه نگفتی اومدی که بمونی؟ مگه قرار نبود تو مرد من بشی...
غم دلم را چنگ میزنه. سرم را زیر پتو میبرم و دیگه بیرون نمی اورم... دستهام را میگیری... دستم را از گرمای دستات بیرون میکشم و میگم قبل از اینکه بری٬ برو...! میگی: "بیشتر مراقب خودت باش..."
تو میری و من تا صبح در انتظار برگشتنت پلک رو هم نمی گذارم...

